
نام داستان:خانه ی وحشت،House of Horrors
نوع داستان:ترسناک
نویسنده:سارا
شخصیت های داستان:ساراح،رزا،جیم
شاید شما با خوندن این داستان بگید هیچ ترسناک نیست و میتونست از این ترسناک تر هم باشه
اما شماها میتونید خودتون رو جای شخصیت های داستان بذارید
اینطوری بهتر میتونید اتفاقایی که توی داستان بیفته رو درک کنین وداستان جذاب تر به نظرتون برسه
واسه خوندن این پارت2 از داستان به ادامه مراجعه کنید

یک هفته بعدصاحب خونه متوجه شد از ساراح خبری نیست
اون فردی پول دوست بود و این مسئله واسش اهمیتی نداشت
تصمیم گرفت این خونه رو دوباره بزاره واسه اجاره دوروز بیشتر نگذشت
که یه پسر جوون اعلامیه اجاره کردن خونه رو تو روزنامه دید
و به صاحب خونه زنگ زدو طبق قرارشون یه روزی رو درمیون گذاشتن تا اون خونه رو اجاره کنه
یه هفته نشده بود که اثاثی و به اندازه نیازش به خونه برد تا این مدت خونه رو ندیده بود و بار اولش بود که اونجارو میدید
از زبون جیم
به نظر میاد خیلی قدیمی باشه اوووووف تمیز کردنش خیلی زمان میبره ... موهامو با دستم بهم زدم سری تکون دادم
ـ جیم بهتره از الان شروع به کار کنی
بافکرتمیز کردنش هم مخم سوت میکشید ولی مهم این بودکه به این زودی اینجارو واسه سکونت پیداکردم
تموم کارهام مونده بود باید هرچی سریع تر اینجارو تمیز میکردم ولی من تا به حال دست به همچین کاری نزده بودم
واسه همین دوتا خدمتکار گرفتم بعد از ساعاتی کارشون تموم شد ... من موندم و کارای نیمه تموم پروژم
به نظر تشنه بودم رفتم تا کمی آب بخورم بعد شروع کردم به انجام کارهام
تقریبا میشد گفت که نیمه شبه از خستگی کار سرمیز خوابم برد
فردای اون روز بود که با دیدن خوابای پریشون از خواب پریدم نگاهی به ساعت انداختم 2بعد ازظهر بود
اوه من مدت زیادی رو خواب بودم بهتر بود نگاهی به تلفن بندازم ببینم کسی پیغام گذاشته یا نه
چند تا پیغام بود ولی یکیش توجه من رو به خودش جلب کرد
( آه ساراح کجایی هرچی گوشیتو میگیرم چرا جواب نمیدی به هرحال من دارم میام پیشت)
این مسئله به من مربوط نمیشد سعی کردم به این موضوع اهمیتی ندم
بلند شدم تا سرو وضعم و مرتب کنم تا برم بیرون واسه ی خرید
رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم و اومدم اتاق تا خودم و واسه خرید آماده کنم ...
از زبون نویسنده
جیم از جاش بلند شد و جلوی آیینه ایستاد تا سر و وضعشو مرتب کنه دستی به موهاش کشید و یقه ی لباسشو مرتب کرد
اما متوجه شد که تصویرش توی آیینه ثابته و هیچ حرکتی نمیکنه جیم نسبت به این موضوع بی تفاوت بود و گذاشت پای خستگیش
جیم رفت از روی تخت گوشیش و برداشت و باز نگاهی توی آیینه انداخت اما این بار تصویری توی آیینه ندید
لبخندی که روی لبش داشت خشک شد
ـ جیم توهم زدی بهتره بری پسر
جیم خیلی سریع از خونه خارج شد و بعد از اتمام خرید و خوردن غذا برگشت به خونه خواست در و ببنده که ...
منتظر قسمت های بعد این داستان باشید و با خوندن این داستان ما رو همراهی کنید
ترسناکاشم از همین قسمت داره استارت میخوره
فقط متوجه نشدم ساراح چی شد؟؟؟
در کل فوق العاده بود آفرین .... همکار
پاسخ:مرسی
آره استارت میخوره دیه خخخ
بعدها میفهمی اول داستانی نمیشه لو داد
خخخ
مرسی همکار گرامی ;)